پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - مكثِ ملكوت در كالبد كلمات - رضایی نیا عبدالرضا
مكثِ ملكوت در كالبد كلمات
رضایی نیا عبدالرضا
١
در چشم آنان كه بندي الفاظاند، شاعري چيزي است از جنسِ اشتغالِ ذهن و دل، به الفاظ و تاختن در واديِ رنگانگ و فريباي بازيهاي زباني و پرتاب شدن در ناكجا آبادهايي كه سر مينهد به برهوتِ «يتّبعهم الغاوُن ـ المتر انّهم في كل واد يهيمون ـ و انهم يقولون ما لا يفعلون»؛ اما براي آنان كه شعر را عطيّهي آسمان و چيزي از جنسِ الهام ميدانند، شعر از لفظ در ميگذرد، تا در وهم آلودگيِ ديدهها و دلها راهي به آسمان معنا بجويد و از گلواژهها به دلِ ملكوت برسد و برساند. در چنين گسترهاي ربّاني، شعر نه از مقولهي اشتغالِ عبث در جنگل اوهام و دلخوشكنكِ پوچ انگاريِ ازلي و ابديِ آدمهاي به بن بست رسيده، كه زمزمهاي آكنده از لطف و ابتهاج در وسعتِ رويشِ مكاشفههاي نو به نو و آميخته به شهود خواهد بود. شعري كه با ذكر و فكرِ بي انقطاع شكل ميگيرد، ميرويد، بارور ميشود و همان گونه كه از آسمان بر ميآيد، باز راه به آسمان ميبرد.
در اين نگره، شاعران گرچه هرگز به مرتبت پيامبران نايل نميشوند، همچون عارفان در گام جاي پيامبران گام مينهند و به راهي ميروند كه همهي قدسيان و اوليا و عاشقان بر آن گام زدهاند؛ راهي به سوي پهن دشتِ نور و سرور كه مترنّم از عطر انفاس ملكوتيان است.
شعري از اين گونه، متعالي را ـ هرگز ـ با جنجال و معركهگيري سرِ سازگاري نيست. وقتي در زيباترين و با شكوهترين خلوتهاي لبريز از شور و شيدايي از دل به زبان ميآيد و آن گاه بر سينهي اوراق نوشته ميشود، ديگر مهم نيست كه مخاطب عام بيابد يا نه، كه «خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است!»
بر همين مبنا، سخنِ نخست ما اين است كه شعر حضرت امام روح اللّه قدسسره شعر خلوت است، نه جلوت؛ به تعبيري دقيق لب ريختههاي روحي بلند و آسمان فرسا، كه در كنارِ همهي اشتغالات طاقت سوز، گه گاه گوشهاي از خاطرات و خطوراتش را به دست كلمات ميسپارد تا در ساحلِ پر چشمانداز شعري زيبا و دل نشين جلوه كند؛ و در پيش چشم اهل تفرج در وادي معنا، زاويهاي ديگر از شخصيت پر رمز و رازِ آن بزرگ مرد را تفسير كند، مردي كه در پهنهي پر آشوبِ روزگار، خاك را به ميهماني خداوند خواند و زدودن حجابهاي ضخيم نشأت گرفته از تمدن افسار گسيخته و وحشي را قامت افراشت.
٢
از بركاتِ انكار ناشدنيِ شعر و شاعري حضرت امام قدسسره اين كه شعرِ خلوتهاي متبرّك و نوراني حضرتش ـ وقتي پس از آن كوچ غم انگيز ـ به جلوت كشيده شد، تحولي شگرف را برانگيخت؛ هم در عرصهي عمومي و هم در عرصهي شعر و ادبيات اين سالها. با مرورِ دههي اول پس از انقلاب، به سهولت ميتوان در ياد آورد كه فضاي ذهني و زبانيِ جامعه به «ضرورت» شور و هيجانِ دميده از انقلاب عظيم اسلامي ـ و انگار فراتر از ضرورت! ـ به سياست زدگي دچار آمده بود و سايهي گستردهي اين ابتلاي به سياست، بر سر، همهي شئونات جامعه و فرهنگ ـ از جمله ادبيات ـ كشيده شد؛ فضايي آن سان كه حتي تفسير عرفاني حضرت امام قدسسره را بر نميتافت. در آن حال و هوا، رحلتِ جانكاه حضرت امام قدسسره كه چون زلزلهاي سهمگين روحِ جامعه را تكان داد و نشر نخستين غزل از سرودههاي حضرت امام با مطلعِ «من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم» در تلطيف و جلاي روح و روان جامعه و ذهن و زبان شاعران و اديبان تاثيري شگفت نهاد و الهام بخش صدها و بلكه هزاران شعر و زمزمه شد كه رها از سيطرهي سياست زدگي به چشيدن طعم دل انگيز عشق و عرفان روي آوردند.
از ديگر سو، نميتوان از ياد برد گرايشي را كه از سوي برخي نظريه پردازانِ شعر و ادبيات ديني تبليغ و ترويج ميشود كه تنها، شعري را «متعهد» و «ديني» ميخوانند كه صرفا و صريحا ترجمهاي منظوم از بيانيهها و شعارهاي سياسي و عقيدتي به دست دهد و با شاهدآوردن از شعر و زندگيِ ارجمنداني چون «دعبل» و «فرزدق» و «كميت» و سيد «حميري» شُعار را از اركان مقوّم شعر آييني ميخوانند و اين جا و آن جا، به كنايه و تصريح، هر كس را كه نه بر اين طريقت باشد، با انگهاي رنگانگ، دور از عرف و آيين ميدانند و جالب اين كه با تاكيد بر پارهاي از سيلقهها و پسندهاي عرفي مقدس مآبانه، كاربرد واژگاني چون «مي» و «مطرب» و «معشوق» را از سنخ «محرماتِ شعري» ميدانند. بر مبناي چنين سليقهاي، شعر حافظ ، مولانا، سعدي، عطار، جامي، صائب، عراقي، بيدل... و در يك كلام بخش اعظم شعر فارسي و حتي شعر عالمان و روحانيان شاعرِ چند قرن اخير كه در صفاي باطن و طهارت روح و پايبندي آنان به شريعت ترديد نميتوان كرد، به دست بي مهري سپرده ميشود .
اين نگاه علي رغم دينداري و خيرخواهي مروّجان، آن در هر صورت و به هر تقدير، قرينهي آن نگاه ماركسيستي است كه شعر و هنر را «سفارشِ جامعه به هنرمند و باز تابندهي حرمانها و آرمانهاي طبقهي كارگر» معرفي ميكند و هر گونه شعري را كه دور از خصلتِ ياد شده و تهي از شعارهاي طبقاتي شكل گرفته باشد، تاثير پذيرفته از اشراف مآبيِ بورژوازي ميداند و با انگِ «نا متعهد» مينوازد.
از اين مقدمهها كه بگذريم، روشنترين، لطيفترين و در عين حال محكمترين پاسخ ما به چنين گرايشِ تك بعدي نگرانهاي در عرصهي شعر و هنر ديني، شعر عاشقانه و عارفانهي حضرت امام قدسسره است و بهترين مثال از شعر حضرت امام قدسسره همان غزل معروفِ نخست او است كه بار ديگر ـ در حواليِ چنين نگرهاي ـ باز ميخوانيم:
من به خالِ لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس انا الحق بزدم
هم چو منصور خريدار سرِ دار شدم
غم دلدار فكنده است بجانم شرري
كه بجان آمدم و شهره بازار شدم
در ميخانه گشائيد به رويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتي و هشيار شدم
واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد
از دم رند ميآولده مدد كار شدم
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دست بت ميكده بيدار شدم
٣
شعر دلنشين حضرت امام قدسسره بيش و پيش از هر چيز، شعري است در ادامهي سنت خجستهي عرفاني در شعر فارسي؛ شعري كه از پنجرههاي شهود بر جان و جهان چشم ميگشايد، به تامل ميايستد، روشني ميگيرد، روشني ميبخشد و به تعبير عاشقانهي درون و برون، هستي و نيستي، خاك و افلاك و همه چيز و هر چيز، مينشيند.
در اين روايت، شاعر چشمي به ازل دارد و چشمي به ابد؛ عرش را هم آواز فرش، و زمين را هم داستان آسمان ميبيند، جهان و جان را با جان جانان كه جان جهان است، معنا ميكند و غم و اندوه، شادي و شوق و زخم و مرهم را در سايهي روشنِ بي بديل محبوب اولين و آخرين ميداند.
از اين رو، پيش از ورود در شعر امام قدسسره بايد به ياد سپرد كه امام قدسسره از يك سو، ميراث دار «شاعران عارف» است و از سوي ديگر، ميراث دار «عالمانِ شاعر» و در ملتقاي اين دو جريان زلال و پربار است كه ميتوان به دريافتِ درستتري از شاعري ايشان دست يافت و نسب نامهي شعري حضرتش را رقم زد.
دربارهي طيفِ نخست، يعني «شاعرانِ عارف» ـ كه دل انگيزترين شعرها را در گسترهي تاريخِ شعريِ اين سرزمين رقم زدهاند ـ به تناسب اين مقال، يك نكته مهم مينمايد و آن اين كه اغلب اين شاعران ـ چنان كه در تذكرهها و تراجم آمده است ـ در زمرهي عالمان دين بودهاند و افزون بر شاعري، در علوم مختلفِ عقلي و نقلي، از شخصيتهاي برجسته شمرده ميشدهاند و بسته به نفوذ علمي و معنوي، شاگردان و مريداني داشتهاند؛ حتي با اندكي تفحص در تواريخ ميتوان دريافت كه دامنهي شهرت علمي و عرفاني آنان ـ در مواردي ـ بسيار فراتر از شهرتِ شاعري بوده است؛ هر چند كه در روزگارِ ما جنبهي شاعري آنان برجسته شده است.
امّا دربارهي طيف ديگر، يعني «عالمانِ شاعر» به اختصار ميتوان گفت كه تقريبا همهي عالمانِ شاعر، شعر را در حاشيهي زندگي علمي و اجتماعي و يا سير و سلوك عرفاني خود قرار داده، به رسم تفنّن در اين وادي گامي زدهاند؛ هر چند شعر دل نشين آنان از ژرفاي روح ربانيشان برخاسته است. آشنايي با زندگاني يكايك آنان، از تبحر در علوم مختلف عقلي و نقلي حكايت ميكند و از تاليفات متعددي كه گاه منحصر به فرد بوده و در زمرهي ذخاير گرانبهاي فرهنگ اسلامي ـ ايراني به شمار ميآيند، و مهم اين كه بسياري از آنان در فقاهت ـ نيز ـ يد طولايي داشته و گاه مرجع و زعيم عام بودهاند.
ذكر يك نكتهي ديگر نيز ضروري است و آن اين كه عمدهي اشعار و به ويژه غزليات اين گام زنانِ واديِ شريعت و طريقت را ميتوان در زمرهي «قلندريات» طبقه بندي كرد؛ زيرا نوع مضامين، واژهها، تعبيرها و اصطلاحهاي به كار رفتهي در اين اشعار، به گونهاي ايهامآميز است و اگر كسي از مرتبتِ معنوي و فقهي و ميزان پاي بندي شاعران به شريعت و اهتمام شگفت آنان به سلوك الي اللّه آگاه نباشد، با برداشتي سطحي و خام دستانه، از ظاهر ايهام انگيز اشعار، شاعران را به دور از دايرهي عرفان و سلوك ميانگارد؛ انگار، مشتي شاد خوارِ كامرانِ لااُبالي بر مضامين فسقآلود تجاهر كردهاند و مگر همين گمان باطل را در حق «خواجه شمس الدين محمد، لسان الغيب» روا نداشتهاند! فرزانگاني چون «شيخ بهايي»، «ملا محسن فيض كاشاني»، «حكيم فياض لاهيجي»، «ملا هادي سبزواري»، «حزين لاهيجي»، «آخوند لاري»، «محمد حسين كمپاني»، «اسيري لاهيجي»، «شيخ محمد علي زاهد»، «ملا محمد رفيع كاشاني»، «حاج ميرزا ابوالفضل كلانتر تهراني»، «حكيم هيدجي»، «آيتي بيرجندي»، «حيرت سبزواري»، «ميرزا حبيب خراساني»، «شيخ علي نقي كمرهاي»، «اديب نيشابوري»، «علامه جلال الدين همايي»، «الاهي قمشهاي،» «علامهي طباطبايي» و دهها نامِ درخشان ديگر كه هدايتگر رهپويانِ راه دين و دل بودهاند و با طبعي روان و روحي لطيف و جاني سرشار از معرفت ناب ديني، جذبهها و وجدهاي عارفانه و عاشقانهي خود را شمردهاند.
تاكيد دوباره بر اين نكته خالي از لطف نيست كه هم اغلب شاعرانِ عرفان سرودِ تاريخ ما دستي در علم دين داشتهاند و هم همهي عالمانِ شاعر ما در سرودههاي جذبهآميز خود به مضامين لطيف و قلندرانهي عرفاني پرداختهاند و شگفتا همهي نامهايي كه ذكر خيري از آنان به ميان آمد، اهل و عظ و شريعت و فقاهت بودهاند و عهدهدار منصبهاي ديني و زعامت و هدايت روحاني خلق. پوياييِ انديشه و طراوت روح و راهِ اين عالمان عاشق و عارف در سدههاي اخير، سند محكمي است بر همراهي و هم روحيِ ظاهر و باطن دين.
٤
در بسياري از نحلههاي متصوفه و اهل عرفان، انزوا و عزلت گزيني به عنوان اصلي اصلي، از ارزش و اعتباري بنيادين برخوردار است. اگر مجاز به تعبير باشيم، در اين نحلهها عرفانِ «درونگرا» توصيه ميشود؛ به تعبيري صريحتر عرفانِ «گريز» مورد عنايت قرار ميگيرد؛ عرفاني كه آن قدر مبارزهي با خصم درون را عمده ميكند كه ستيز با خصم برون مغفول انگاشته ميشود و لاجرم بر مبناي چنين ديدگاهي غفلت از چپاول گران، يغما پيشِگان و زورمداران ميبالد و حتي برپايهي استدلالهاي موهوم، ديدگاه «صلح كل» تبليغ ميشود كه از لوازم قطعي آن خنثي ساختن روحيهي جهاد و شورش بر ظالمان و تبهكاران نيست.
اما در شعر و بينش عرفاني امام قدسسره ويژگيهايي نهفته است كه از تمايزي ژرف و گسترده حكايت ميكند. در اين چشماندازه، مبارزه و جهاد با دشمنانِ حضرت دوست، مكمل و متمم عشق ورزيها، نيايشها و نجواهاي خلوتهاست. امام ـ چونان نياكان پاكش ـ عرفان را به جهاد گره ميزند و اين دو «يار دبستاني» را كه به غلط متناقض خوانده شدهاند به همخوانيِ در كنار هم مينشاند.
در فرهنگ امام تعبير تأمل برانگيزي چون «عارفان مبارزه جو» ميدرخشد، و حضرتش به صراحت به تقديس عرفان و عارفاني بر ميخيزد كه نه تنها «مبارزه» را پذيرفتهاند، بلكه براي مبارزه با مظاهر پليدي و پلشتي، سري پردرد و دلي پرشور دارند؛ به ديگر سخن، عشق و شمشير، عدالت و عرفان، حماسه و غزل در اين ديدگاه جامع نگر ـ كه ملهم از تفكر و منش و روش علوي است ـ پا به پاي هم دست افشان و پاكوبان «كلمة اللّه هي العليا» را فرياد ميكنند.
٥
در همهي غزلهاي حضرت امام قدسسره ، حتي در غزلهايي كه از شوق و شعف برخاستهاند، اندوهي عاشقانه جاري است، اين اندوه، كه بر زمينهاي از حسرت ميبالد، براي همهي روحهاي عظيم كه بي تابانه به دور دستِ اشراق و افقِ اعلي چشم دوختهاند و همواره از «حال» كنونيِ خود خيال كندن دارند، يك فيض، يك موهبت و يك عطيهي الاهي است؛ فيضي كه زايندهي حركت و بركت، و زدايندهي رخوت و عادت است.
در شعر امام قدسسره اكسير حياتِ جاودان، چشيدن وصال حضرت دوست و غرق شدن در جلوه و جمال او است. همه طالب و تشنهي اويند، بدانند يا ندانند؛ پس در جست و جوي هر چه باشند، مقصد و مقصود او است؛ جان تمام ذرات، در هستي، در تب و تاب پيوستن به محضر خورشيدي او است، خورشيد او است و جملگي همه سايهاند؛ دريا او است و جملگي همه سرابند؛ «هستي» او است و باقي «نيست»اند. اين دردِ توان سوز و رنج بيحساب كه لحظه به لحظه روح را به وادي عذاب ميكشاند، چه ميتواند باشد جز غم «هجران روي دوست»؟
ما را رها كنيد در اين رنج بي حساب
با قلب پاره پاره و با سينهاي كباب
عمري گذشت در غمِ هجران روي دوست
مرغم درون آتش و ماهي بدون آب
حالي نشد نصيبم از اين رنج زندگي
پيري رسيد، غرق بطالت پس از شباب
دم در نيار و دفتر بيهوده پاره كن
تا كي كلام بيهده، گفتار ناصواب!
ديوان امام قدسسره ، ص. ٤٨
اما اين درد، دردي شيرين و اين عذاب، عذا بي لطيف است. اين درد، عين شفا است، چشمهي سلامت و راستي است. هر كه نبض پرتپشِ اين درد را زير پوستش حس نكند، «بيمار» است:
باده از پيمانهي دلدار هشياري ندارد
بي خودي از نوش اين پيمانه بيداري ندارد
چشم بيمار تو هر كس را به بيماري كشاند
تا ابد اين عاشق بيماربيماري ندارد
ديوان امام قدسسره ، ص. ٧٧
پس اگر درد، چنين دردي است، عين دواست و شفا خواهي از اين دردِ خواستني و دوست داشتني بي معنا:
درد خواهم، دوا نميخواهم
غصه خواهم، نوا نميخواهم
عاشقم، عاشقم، مريض توام
زين مرض من شفا نميخواهم
ديوان امام قدسسره ، ص. ١٦
ولي چشيدن اين درد، اهليت و شايستگي ميطلبد و نيل به اين مقام كه مقام سلامت و شفا است، توفيقي است كه رفيق راه و دم سازِ روح هر كس نميشود:
لذّت عشق تو را جز عاشق محزون نداند
رنج لذّت بخش هجران را به جز مجنون نداند
تا نگشتي كوه كن، شيريني هجران نداني
ناز پرورده، ره آوردِ دلِ پرخون نداند
خسرو از شيريني شيرين، نيابد رنگ و بويي
تا چه فرهاد از درونش، رنگ و بو بيرون نداند
غرق دريا جز خروش موج بي پايان نبيند
باديه پيماي عشقت، ساحل و هامون نداند
ديوان امام قدسسره ، ص. ٩٨
اما هر دردي مبارك نيست؛ درد محض و سركوفتن بر حصارهاي هزار توي بي روزن، طاقت سوز است و سرشار از پوچيها، و اگر نباشد نگاه محبوب ازل و ابد، و اگر نباشد اميد به گشودنِ راز «خم پنهان» و اشاراتها و بشارتهاي در راه، انسانِ اسير در فضاي هجران و حرمان خواهد سوخت، بي آن كه حتي خاكستري نيز به آستان حضرت دوست برساند:
به اشارت اگرم وعدهي ديدار دهد يار
تا پس از مرگ، به وجد آمده در سوز و نيازيم
ساقي از آن خم پنهان، كه ز بيگانه نهان است
باده در ساغر ما ريز، كه ما محرم رازيم
ديوان امام قدسسره ، ص. ١٦٦
اميدي اين چنين و اندوهي آن چنان وقتي به هم پيوند ميخورند، باغ نشاطي را در غزلهاي جوانترين «پيرِ» خاك، حضرت روح خدا سبز ميكنند كه روشني چشم سالكان حقيقي و عارفانِ راستين است.
اشعار منتشر شدهي حضرت امام، جملگي تاريخ سالهاي شصت تا هفتاد هجري شمسي را در ذيل دارند؛ يعني در حوالي هشتاد سالگي حضرت «امام» سروده شدهاند؛ سالهاي پرتب و تابي كه از همه سو و هزار سو، سنگينترين فشارهاي جانكاه، روحِ آن سالار مرد را در محاصره گرفتهاند و هر روز به گونهاي زخم ميزنند، و از ديگر سوي خارهاي پيري و فرازهاي فرودينِ خستگي و شكستگي در تار و پود جسم و جانِ دردمندش، هر روز بيش از پيش ميخلند و ريشه ميدوانند. در چنين شرايط خرد كنندهاي، چونان كوه، با شكوه ماندن و خواندن، و چون درخت، آوازهاي سبز را در پهن دشتِ حيرت و پوچيِ قرن فرياد كردن، فقط به مدد روحي متين و يقينمند و جاني جوان و شاداب ميسور است، و گرنه در اين وانفسا كه كوهها به گرماي كاهي بر باد ميروند، ارادهها و گامها به كمترين نسيمي درهم ميشكنند.
٦
از مضامين ديگري كه مكرر در مكرر، در شعر عرشي حضرت امام به آن تصريح شده است، مخالفت با درس و مدرسه و علم رسمي است. حضرت امام قدسسره با اين كه خود از مدرسان والامقام فلسفه و عرفان و علوم عقلي و نقلي است، از مدرسه مهجوري ميطلبد و بر جنون و مستي عاشقانه درود ميفرستد:
خرم آن روز كه ما عاكف ميخانه شويم
از كفِ عقل برون جسته و ديوانه شويم
فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده
پشت پايي زده بر هستي و فرزانه شويم
ديوان امام قدسسره ، ص. ١٧
اين مخالفت، مخالفتي بي اساس نيست؛ زيرا تعليم و تعلّم علوم رسمي، اگر چه في نفسه ارزشمند و گرانقدر است، در مسير سلوك به سوي حق ممكن است وبال جان گردد و چون زنجيري گران، جان عُلوي را از درنورديدنِ قلّههاي مكاشفه باز دارد. شيخ بهايي قدسسره عالم ذوفنون و مجتهد بزرگ در همين باب آورده است:
ايّها القوم الذي في المدرسه
كلّما حصّلتموه وسوسه
علم رسمي سر به سر قيل است و قال
نه از او كيفيتي حاصل، نه حال
علم نبود غير علم عاشقي
ما بقي تلبيس ابليس شقي...
اگر جاهلان در حجابهاي تيره و ظلماني فروماندهاند، عالمان را نيز گه گاه حجابهاي نوراني از تماشاي جمال بي بديل حضرت دوست محروم ميكند. حجابهاي ظلمت و جهل، جمله حجابهاي جسماني بسيطاند، يك رويه دارند و ظاهر و باطنشان يكي است؛ تاريكي در تاريكي در تاريكي...، اما حجابهاي نوراني، نقابي از روشني و نور دارند؛ زيبا و فريبايند؛ با اين وصف، باز حجاباند و دريغ دارندهي روشنيها و فتوحها، واي بسا فريبندگيِ اين رويهي شفاف، آدمي را از رسيدن به باطن هستي و ملكوت جان و جهان محروم سازد.
در چنين گير و داري بايد كتاب را ـ و حجاب را ـ از برابر جان برداشت و از پيچ و خم علم آموزي و عقل ورزي گريخت، مگر نه آن كه علمي كه روح آدمي را مسخ كند و هويت ربانياش را به باد دهد، در نهايت، جهل است و فروتر از جهل؛ گيريم كه گشايشهايي را نيز در پي داشته باشد.
از اين قرار است كه نه تنها علم «حجاب چهرهي جان» ميشود، زهد و عبادت و سجاده و تسبيح نيز ميتوانند پردههايي ضخيم از عجب و غرور و نخوت و تكبر و خود فريفتگي و خود فراموشي را در تار و پود انسان بگسترانند.
سالك كه دم به دم، مامور شستن روح و تكاندن دل است، در مراحلي از اوج و عروجش، از عبادت خود نيز ندامت ميجويد؛ از استغفارش استغفار ميكند و از توبهاش توبه! اشكهايش را به هفت آب ميسپارد؛ سجادهاش را در طوفان اخلاص ميتكاند؛ اذكار و اورادش را به تند باد آشوبي خلسه و صفا ميسپارد تا به لطفِ چشمانِ بي دريغ يار دلي بيابد؛ شسته از رجس و هوا، و پاك از غبار ريب و ريا.
اين جا است كه پير عارف ما، كه پيشتر از مدرسه گريخته است، از مسجد نيز ميگريزد و در ميكدهي جمال و جلال و جانان، رخسارِ بي نقابِ آن شاهد مشهود را بي قراري ميكشد:
ساقي! به روي من در ميخانه باز كن
از درس و بحث و زهد و ريا بي نياز كن
تاري ز زلفِ خَم خمِ خود در رهم بنه
فارغ ز علم و مسجد و درس و نماز كن
بيچاره گشتهام ز غم هجر روي دوست
دعوت مرا به جام ميچاره ساز كن
ديوان امام قدسسره ، ص. ١٧١
اما ورود به ميخانهي شهود، راه و رسمي دارد و آدابي و ترتيبي. پس نخست بايد جامهي تزوير را از جان به درآورد و آن گاه كه مرحلهي «بي سر و پايي» فرا ميرسد، با از ياد بردنِ خويشتن و فارغ شدن از آرايهي انانيت، بال درآورد، وگرنه بويي از ميكدهي اميد به مشام دل نخواهد رسيد.
دل بستگيها را نيز بايد واگذاشت. هر كه و هرچه، دل را به علقهاي ببندد و حتي از لذتِ قرب ربوبي باز دارد، بت است و مستحق شكستن؛ چه خود باشد و چه خلق؛ چه تسبيح و چه سجاده و چه دلق:
كوركورانه به ميخانه مرو، اي هشيار
خانهي عشق بود، جامهي تزوير درآر
عاشقانند در آن خانه همه بي سر و پا
سر و پايي اگرت هست در آن پا نگذار
ديوان امام قدسسره ، ص. ١٤
٧
وقتي معامله با علم و عبادت و عرفان و مسجد و مدرسه از اين دست باشد، حساب اطوار ديگر ـ ناگفته ـ روشن است.
به رغم پندارِ جماعتي، شعر امام قدسسره با درويشيِ رسمي و صوفي مآبي و حتّي عارف نماييهاي كذايي، هم خواني ندارد؛ هر چند هزار هزار مرتبه عارفانه و با صفا است و ما در تمامتِ اين نوشته بر همين نكته تاكيد ميكنيم.
بي ترديد، هرادا و ريايي، راه به شرك ميبرد و هر وابستگي و تعلقي ـ جز به حضرت دوست ـ گونهاي بت پرستي است. تزوير ـ در هر شكلي ـ سنگِ راه سلوك و گرداب هولناكِ روح است. از اين رو، حضرت امام قدسسره به سانِ لسانالغيب ـ مكرر در مكرر ـ از سمبلها و نمادهاي اجتماعي تزوير و ريا روي بر ميگرداند و در مرتبهاي بالاتر تصريح ميكند كه با «صوفي و عارف و درويش به جنگ است.» درويش راستين و فقير حقيقي، در نگاه حضرت امام قدسسره كسي است كه از هر گونه دلبستگي و وابستگي رها شده و خود را مصداق كريمهي «و انتم الفقراء الي اللّه...» نموده باشد و با افروختن چراغ ذكر در جان، از دنيا و عقبا به شوق لقاي جانان دل بريده باشد، نه آن كه به كلاه و خرقه و خانقاهي دل خوش است و با مزمزهي وردي و زمزمهي ذكري، تظاهر به طريقت ميكند:
آن كه دل بگسلد از هر دو جهان درويش است
آن كه بگذشت ز پيدا و نهان درويش است
خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است
آن كه دوري كند از اين و از آن درويش است
نيست درويش كه دارد كُلَه درويشي
آن كه ناديده كلاه و سر و جان درويش است
حلقهي ذكر مياراي، كه ذاكر يار است
آن كه ذاكر بشناسد به عيان درويش است
هر كه در جمع كسان دعوي درويشي كرد
به حقيقت نه كه با ورد زبان درويش است
صوفياي كو به هواي دل خود شد درويش
بندهي همت خويش است چسان درويش است
ديوان امام قدسسره ، ص ٥٤.
٨
در پايانِ اين سير، به سخن آغازين خود باز ميگرديم و آن اين كه حضرتِ امام روح اللّه قدسسره هرگز داعيه شاعري نداشتند، اين از بي رغبتي ايشان در امرِ گردآوردن و به چاپ سپردن سرودههاي حضرتش پيداست و همان گونه كه اشاره شد؛ شعرهاي عارفانه حضرت امام مصداق اتم و اكملِ لبريختگيِ واژه هاست؛ آن غزلِ سرمستانه را كه در پاسخ به اصرار وزير وقت اطلاعات و ذيل نامه وزير قلمي فرمودند؛ در اوج بمباران شهرها، وزير اطلاعات ـ با اشاره به اخباري كه دلالت بر قصد عراق مبني بر بمباران منزل حضرت امام قدسسره دارند ـ ايشان را به مادرشان حضرت فاطمه زهرا(س) سوگند ميدهند؛ كه رفتن به پناگاه را بپذيرند. حضرت امام قدسسره ـ زيرِ همان برگه ـ در نهايت لطف، محكمترين و زيباترين پاسخ را ميانگارند:
بر در ميكدهام رقص كنان خواهي ديد
پاي كوبان، چو قلندر منشان خواهي ديد
باز سرمست از آن ساغر مي خواهم شد
بيهشم مسخره پيرو و جوان خواهي ديد
از در مدرسه و دير برون خواهم تاخت
عاكف سايه آن سرو روان خواهي ديد
از اقامتگه هستي به سفر خواهم رفت
به سوي نيستيم رخت كشان خواهي ديد
خرقه فقر به يكباره تهي خواهم كرد
ننگ اين خرقه پوسيده عيان خواهي ديد
باده از ساغر آن دلزده خواهم نوشيد
فارغم از همه ملك دو جهان خواهي ديد
با عنايت به روح لبالب از شاعرانگي حضرت امام قدسسره ترديد نبايد كرد كه اگر ايشان ـ فارغ از گيرودار «الاهم فالاهم»هاي ناگزير روزگار ـ عمر بر سر شعر و شاعري ميگذاشتند، شعري شگفت و بيبديل در پهنهي تاريخ ادبيات به نام حضرتش رقم ميخورد. اما حال كه خود ايشان سوداي شاعري رسمي در سر نداشتهاند، انصاف اين است كه با همه ارجمندي و زيباييِ شعر امام قدسسره از غلو دربارهي جنبهي شاعري ايشان بپرهيزيم كه بيشك روح متعالي ايشان از پذيرش هرگونه غلو و مبالغهاي مبرّاست.
بي شك، زيباترين و شگفتترين شعر حضرت امام روح اللّه قدسسره انقلاب بزرگ سرشار از حماسه و غزل است كه الهام بخش هزار شعرِ ناب و ماندگار بوده و خواهد بود.